سرای بی کسی
دراین ســـرای بیکسی کســــی به در نمی زند به دشت پــر ملال ما پرنــده پـر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چــــراغ بــر نمی کنـــد کسی به کوچه سار شب در سحـر نمی زند
نشسته ام در انتظــــار این غبـــار بی ســــرا دریـــغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذرگهـــی است پر ستم که اندر او به غیر غم یکی صــلای آشنا به رهگــــذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات ؟ برو که هیچ کس ندا به گوش کـر نمی زند
نه سایــه دارم و نه برگی افکننــدم ســزاست و گرنه بر درخت تــر کسـی تبــر نمی زند
+ نوشته شده در 13 Mar 2009 ساعت ۱۲:۰ ب.ظ توسط محمد فرهاد
|
اگر باشد تلاش و جستجو ها